1

داستان منِ اوتیسمی-قسمت ششم

  • کد خبر : 698
  • 30 مرداد 1399 - 16:31
داستان منِ اوتیسمی-قسمت ششم

داستان منِ اوتیسمی-قسمت ششم سینای من هر روز به جای اینکه بیایم بگویم سینای من صبح شده بلند شو! تو دستهایت را محکم روی گوشت گذاشته و فریادزنان با کلماتی مرا صدا میزنی. کارگر های ساختمان، شروع به خاک برداری می‌کنند و این صدا تو را به شدت آزار میدهد و می‌ترساند. نمی‌دانم باید چکار […]

داستان منِ اوتیسمی-قسمت ششم

سینای من هر روز به جای اینکه بیایم بگویم سینای من صبح شده بلند شو!

تو دستهایت را محکم روی گوشت گذاشته و فریادزنان با کلماتی مرا صدا میزنی.

کارگر های ساختمان، شروع به خاک برداری می‌کنند و این صدا تو را به شدت آزار میدهد و می‌ترساند.

نمی‌دانم باید چکار کنم؟

آن خانه تا ساخته شود حداقل یکسال طول می‌کشد.ما چاره ای نداریم جز اینکه این خانه را عوض کنیم.

ما باید تمام خاطرات ریز و درشت و خوب و بد را اینجا جا بگذاریم و برویم.
یادم می‌آید یک ساعتی تا اذان مغرب مانده بود.

مادرم آمد تا پیش سینا بماند و ما برویم خانه ای را ببینیم.

اما هر کاری کردیم پیش مادربزرگش نماند و با صداهایی مبهم و التماس کنان میخواست که با ما بیاید و ما مجبور شدیم سینا را هم ببریم.
چه می‌دانستم که درد بزرگتری در انتظار ماست.

یک آپارتمان نوساز بود با تمام شرایطی که ما می‌خواستیم و مهم تر از همه به محل کار همسرم نزدیک بود و می‌توانست زود زود به سینا سر بزند. یک ماهی باید منتظر می‌ماندیم تا تکمیل شود.

دست سینا را محکم گرفته بودم و به حرفهای صاحبخانه گوش می کردیم که کی خانه را تحویل خواهد داد.
گوشی ام داخل کیفم بود و زنگ خورد. یک لحظه فقط یک لحظه دست سینا را ول کردم تا گوشی را از کیفم بردارم.

سینا با سرعت دست مرا رها کرد و همسرم دوید دنبالش. من فقط فریاد یا ابوالفضل همسرم را شنیدم.

سینا در چاله آسانسور نیمه کاره سقوط کرده بود در یک چشم بهم زدن همینقدر کوتاه و سریع.

من در آمبولانس نشسته ام و چشم دوخته ام به سر و صورت زخمی و جان نیمه جان سینا.

اشک های یک مرد دردی بزرگ است. هر دو اشک میریزیم و پدر سینا می گوید فقط به اندازه یک دست فاصله داشتیم تا دستش را بگیرم و آنجا نرود. فقط یک دست و من دستان سرد سینا را در دست گرفته ام و من می‌گویم نباید دستش را ول میکردم نباید.

وقت اذان بود و حالا می باید سر سفره افطار بودیم نه اینجا.

خدایا به حق و حرمت این لحظه سینای مرا به من بازگردان! من دیگر از خلقت تو شکایت نخواهم کرد. سینای من برگرد.
-ادامه در قسمت هفتم-

لینک کوتاه : https://azarac.ir/?p=698

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.