3

داستان منِ اوتیسمی-قسمت هشتم

  • کد خبر : 702
  • 30 مرداد 1399 - 16:48
داستان منِ اوتیسمی-قسمت هشتم

داستان منِ اوتیسمی-قسمت هشتم روزهای بیمارستان سخت تر از آنچه فکرش را بکنیم گذشت. همسرم به دنبال خانه و من دوشادوش دردهای سینا. دلم می‌خواست فقط برویم خانه و سقف خانه مان را ببینم که من و همسرم و سینا زیر آن سقف نفس میکشیم. سینا با توصیه های اکید دکتر مبنی بر تکان نخوردن […]

داستان منِ اوتیسمی-قسمت هشتم

روزهای بیمارستان سخت تر از آنچه فکرش را بکنیم گذشت.
همسرم به دنبال خانه و من دوشادوش دردهای سینا.

دلم می‌خواست فقط برویم خانه و سقف خانه مان را ببینم که من و همسرم و سینا زیر آن سقف نفس میکشیم.
سینا با توصیه های اکید دکتر مبنی بر تکان نخوردن پا و ملاحظات شدید، بالاخره مرخص شد.
همسرم به کمک مادرش، تمام لوازم خانه را برای اسباب کشی جمع کرده بودند ولی تا خانه جدید را تحویل بگیریم باید یک هفته صبر میکردیم و ناچار شدیم در این مدت در خانه مادرم بمانیم.
اولین روزی که آنجا بودیم مشکل خاصی پیش نیامد چون سینا احساس می‌کرد آنجا مهمان هستیم و به خانه خودمان برمیگردیم.

از فردای آن روز بهانه گیری ها و کج خلق های سینا شدت گرفت.
تغییر محیط زندگی برای یک کودک اوتیسم فاجعه وحشتناکی هست که تمام آرامش او را بهم می‌ریزد و عصبی می شود.
سینا همان اتاق پر سر و صدای خودش را میخواست که از صدای کارگر ها عاصی میشد و جیغ می‌کشید.

مانده بودم در خانه جدید چه خواهد کرد و چقدر سختی خواهیم کشید.
ما هفته بعد به خانه جدیدمان خواهیم رفت با کلی مشکلات جدید.
پای سینا گچ گرفته شده و باید بیست و چهار ساعته حواسم به او باشد که از جایش بلند نشود، خانه مان را عوض خواهیم کرد و سینا دچار تغییر مکرر خواهد شد.
او تغییر را دوست ندارد ولی من هر بار او را با تمام تغییرات و ناملایمات بیشتر دوست دارم.
خدایا شکر میکنم که سینای مرا به من بازگرداندی! صبر و عشق مرا افزون کن! ادامه در قسمت نهم

لینک کوتاه : https://azarac.ir/?p=702

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.