1
منِ اوتیسمی-قسمت اول

داستان منِ اوتیسمی-قسمت اول

  • کد خبر : 683
  • 30 مرداد 1399 - 15:57
داستان منِ اوتیسمی-قسمت اول

منِ اوتیسمی-قسمت اول وقتی که برای اولین بار در آغوشش گرفتم، چشمان معصومانه اش را نگاه کردم و بوسه بر دستان نحیفش زدم. آرام در گوشش خواندم: مرد کوچک من! آمدنت مبارک! من به انتظار قد کشیدنت زندگی خواهم کرد. شیرین ترین لحظه مادر و فرزندی همان نگاه های اولیه و تداوم حس های لطیف […]

منِ اوتیسمی-قسمت اول

وقتی که برای اولین بار در آغوشش گرفتم، چشمان معصومانه اش را نگاه کردم و بوسه بر دستان نحیفش زدم.

آرام در گوشش خواندم: مرد کوچک من! آمدنت مبارک! من به انتظار قد کشیدنت زندگی خواهم کرد.
شیرین ترین لحظه مادر و فرزندی همان نگاه های اولیه و تداوم حس های لطیف عاشقانه است؛ وقتی که دستان کوچکش را در دستانت میگیری و چشم در چشمش داری و برایش لالایی می‌خوانی.

به انتظار می‌نشینی تا قد بکشد، راه برود و تو را صدا بزند.

انگار پدر و مادر، سر اینکه کودکشان، اسم کدام یک را اول صدا خواهد کرد؛ در رقابت هستند.
هر دو منتظر بودیم که بگوید بااااابا مااااما. ساده ترین کلمه و پر از ذوق و نشاط برای ما.
شب و روز منتظر بودم تا چشم به سوی من برگرداند و مرا نگاه کند، به هم خیره شویم و با نگاهش با من حرف بزند.

یکی از آرزوهایم این بود که خودم را در آینه چشمان پسر کوچکم نگاه کنم و در ژرفای نگاهش غوطه ور شوم.
اما او مرا نگاه نمی‌کرد، نگاهش را از ما می دزدید و شاید هم درک نمی‌کرد. چقدر من بیتابش بودم.

… کودک شما اوتیسم است…
جمله ای چهار کلمه ای و مرموز. تا آن لحظه نمی‌دانستم اوتیسم چیست و یعنی چه؟ پرسیدم یعنی بیماره؟ یعنی درمان نداره؟

این چه بیماری هست که احساس مادرش رو درک نمیکنه؟

و هزاران سوال که پشت سر هم ردیف شدند.
برایم گفتند اوتیسم بیماری نیست آرام باش ولی پسرت متفاوت است.
شاید هزاران بار بگویی پسرم دوستت دارم و او حتی نیم نگاهی هم به تو نیندازد.
باید یاد بگیری که قدرت احساست را افزایش دهی و عاشقانه تر دست هایش را بگیری.
آن روز برای اولین بار بود که فهمیدم عشق درد دارد، عشق سختی دارد. «شوخی که نیست پسرت بخواهد بگوید دوستت دارد؛ نتواند و تو بخواهی بگویی دوستت دارم و نداند.»

برایم سخت بود که قبول کنم آینه ی چشمانش، مرا نمی‌پذیرد.

اما من عاشق بودم من عزمم را جزم کرده بودم عاشق بمانم.
میدانستم روزی خواهد رسید؛ صدایش بزنم، درِ خانه ی عشقِ چشمانش را باز کند و بگوید ماماماما نگاه کن نگاه کن نگاه کن… من باید قوی باشم، قوی و پراحساس.

باید او را بیشتر از آنچه مادران دیگر، بچه هایشان را دوست دارند؛ دوست داشته باشم.
هی با خودم زمزمه میکنم…ادامه در قسمت دوم…
من عاشقم، تو نگران تکرار نباش.

 

لینک کوتاه : https://azarac.ir/?p=683

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.