بایگانی‌ها داستان های “منِ اوتیسمی” | انجمن اوتیسم آذربایجان

06آذر
قسمت پانزدهم داستان من اوتیسمی

قسمت پانزدهم داستان من اوتیسمی

قسمت پانزدهم داستان من اوتیسمی این دومین باری بود که طعم تلخ تفاوت را می چشیدم. سینا و امین با ده روز فاصله به دنیا آمدند. امین پسر خواهرم هست و تا زمانی که بدانم سینا اوتیسم است؛کلی با خواهرم نقشه می کشیدیم که بچه ها را به یک مدرسه میفرستیم، حتی یک کلاس باشند […]

17آبان
رسیدیم قسمت چهاردهم داستان

رسیدیم قسمت چهاردهم داستان

داستان منِ اوتیسمی-قسمت چهاردهم پسر کو ندارد نشان از پدر                      تو بیگانه خوانش مخوانش پسر امشب من به معنای واقعی این شعر پی بردم. همسرم تازه از سر کار آمده بود؛ میخواستیم شام بخوریم که در خانه زده شد. گفته بودم که خاطره خوشی از […]