بایگانی‌ها داستان های “منِ اوتیسمی” - انجمن اوتیسم آذربایجان

17آبان
رسیدیم قسمت چهاردهم داستان

رسیدیم قسمت چهاردهم داستان

داستان منِ اوتیسمی-قسمت چهاردهم پسر کو ندارد نشان از پدر                      تو بیگانه خوانش مخوانش پسر امشب من به معنای واقعی این شعر پی بردم. همسرم تازه از سر کار آمده بود؛ میخواستیم شام بخوریم که در خانه زده شد. گفته بودم که خاطره خوشی از […]

17آبان
داستان من اوتیسمی-قسمت سیزدهم

داستان من اوتیسمی-قسمت سیزدهم

داستان منِ اوتیسمی-قسمت سیزدهم روزهای ما سخت سپری میشود و هنوز هم از اینکه نتوانستم به حسینیه برسم دلم خون می گرید اما مهربانی همیشه جاریست و مرا به زندگی امیدوار می کند. او هر روز دنبال سینا می آمد و سینا هم اول ذوق زده میشد که برود پیش بچه ها ولی تا میخواستیم […]