بایگانی‌ها داستان های “منِ اوتیسمی” - صفحه 2 از 8 - انجمن اوتیسم آذربایجان - تبریز

17آبان
داستان من اوتیسمی-قسمت سیزدهم

داستان من اوتیسمی-قسمت سیزدهم

داستان منِ اوتیسمی-قسمت سیزدهم روزهای ما سخت سپری میشود و هنوز هم از اینکه نتوانستم به حسینیه برسم دلم خون می گرید اما مهربانی همیشه جاریست و مرا به زندگی امیدوار می کند. او هر روز دنبال سینا می آمد و سینا هم اول ذوق زده میشد که برود پیش بچه ها ولی تا میخواستیم […]

17آبان
داستان من اوتیسمی-قسمت دوازدهم

داستان من اوتیسمی-قسمت دوازدهم

داستان منِ اوتیسمی-قسمت دوازدهم از بیقراری سینا می ترسیدم و بر سرم آمد آنچه که از آن میترسیدم. سینا ماشین را کثیف کرد و انگار دنیا روی سرم خراب شد. راننده به صدای ایوای من برگشت عقب و من فقط میگفتم آقا ببخش عصبانی نشید گفتم که بی تابی میکنه و اجازه بدید پیاده بشیم. […]