بایگانی‌ها داستان های “منِ اوتیسمی” - صفحه 3 از 8 - انجمن اوتیسم آذربایجان - تبریز

17آبان
داستان من اوتیسمی-قسمت یازدهم

داستان من اوتیسمی-قسمت یازدهم

داستان منِ اوتیسمی-قسمت یازدهم تیغ از گلویت میکشم ای طفلک شش ماهه ام زینب فدایت یا حسین دردت به جان زینبت سوز روضه علی اصغر جگرم را آتش میزد و دریای اشک به پهنای صورتم جاری میشد. پدر سینا ماموریت رفته و ما چند روز تنهاییم. شب هفتم محرم است و سرم را به دیوار […]

30مرداد
داستان من اوتیسمی-قسمت ده‌ام

داستان من اوتیسمی-قسمت ده‌ام

داستان من اوتیسمی-قسمت ده‌ام وضع جسمانی سینا بعد از آن حادثه، تقریبا به روال عادی برگشته است. چند ماهی است اسباب کشی کرده ایم و با تمام سختی ها، ما سر پا هستیم و با صدای بچه ها که عصرها در حیاط مشغول بازی می شوند ما هم شادی میکنیم. من هیچوقت نتوانسته ام سینا […]